دوران نقااااااااااااااااااااااااااااااااااااهت!!!  چاپ
تاریخ : جمعه 22 آبان 1388

حالم بدهههههههه

پس کی قراره حالم خوب شه خدایاااااااااااااااااااااااااااا

دوران نقاهتم خیلییییییییییی طولانی شده اما دست خودم نیس دوسش دارم هنوزم دوسش داررررررررررررررررم

کاش میفهمید نمیتونم فراموشش کنم کاااااااااااااااش میفهمید چقد دوسش داررررررررررررم

خدایااااااااا

نه میتونم درس بخونم نه میتونم تمرکز کنم نه حتی میتونم برم دانشگاه آخه نمیخوام چشمم تو چشمش بیفته و بفهمه هنوز عاشقشم... خسته شدم از فیلم بازی کردن از اینکه وانمود کنم بدون اون خوش میگذره از اینکه وانمود کنم زندگیم خیلییییییی توپ داره پیش میره.....خسته شدم از اینکه نشون بدم ما به درد هم نمیخورییییییییم خسته شدددددددددددددم.....

کاش اینجارو بلد بود کاش میومد نوشته هامو میخوند کااااااااااااااش

خداییییییییییییییییییییییییییییا



یا امام رضا(ع)  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 7 آبان 1388

امام رضا-ع:
هرگز بر کسی خشم نگیر، از کسی چیزی مخواه و هرچه

برای خودت می خواهی برای دیگران نیز بخواه.

میلاد نور مبارک
شعر حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد  چاپ
تاریخ : دوشنبه 4 آبان 1388
حمید مصدق خرداد 1343 
 

 
 
 
تو به من خندیدی و نمی دانستی
 
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
  
 
جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق

 

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت . . .
خداییییییییییییییییییییییییییااااااااااااااااااااااااااااااااااا  چاپ
تاریخ : دوشنبه 4 آبان 1388

خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه دارن درس میخونن اما من موندم سرگردون...:(( 

خدایییییییییییییییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااااااا تورو خدا کمکم کن تمرکز کنم و حسابی درس بخونم.........خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییااااااااااااااااااا کمکم کن جوری برم تو حس درس که هیچکس و هیچ چیز نتونه از درس جدام کنه... خداییییییییییییییییییااااااااااااااااا به کنکت احتیاج دارم توروخدا صدام بشنو و نذار ازت دور شم..........:((

خدایییییییییییییییاااااااااااااا کمک کن اونم حسابی درس بخونه و موفق شه..... خدایا نذار کج بره کمکش کن خب؟ خیلی دوست دارم خداییییییییییییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااا:) :*:*:*


لبخند خداوند  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 28 مهر 1388


خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد...
لبخند زیبای خداوند، روزت مبارک


تولد حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به همه دخترای گل و گلاب

تبریک میگم.



بیاین قدر خودمونو بیشتر بدونیم آخه خیلیییییییی حیفیم
به خدا راست میگم اینو بخون:
بهای دوست نه به دارایی اوست نه به زیبایی او، تنها به وفای اوست...

قربون همه دخترای باوفامون برم من

دوستون دارم


بازم روزتون مبارک

شاد باشین و خوش بگذرونین
حالم بدهههههههههه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 27 مهر 1388

حالم بده!

امروز عشق خودمو معرفی کردم به یکی دیگه.... چاره ای نداشتم...

باید فراموشش کنم.......

اصلا حس درس خوندن ندارررررررررررررررررم اما باید بخونم... خدایااااااا بهم نیرو بده درسهامو خوب بخونم

خدایاااا دوسم داری؟!

  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388


عشق یعنی پاک در عصر فساد


آب ماندن در دمای انجماد




انگار غم دنیا رو دوش منه...

دلم بازم خیلی واسش تنگه...

وجدانت راحت!!  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388


خبر از من داری؟

خبر از دلتنگی های من چطور؟

و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند.

خبرش رسیده که مرده اند؟

هیچ سراغ دلم رو می گیری؟

کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟

مچاله ام از دلتنگی؟

آخ ... که هیچ کلاغی نساختیم میان هم

وجدانت راحت

خبرهای من به تو نمی رسد !!


مرگ من  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..


سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..

که همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه... نشکونش..خب؟ :-(

رفتی...  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388


گفتی: عشق؟  گفتم : ندارم


گفتی: چه تهیدستی !  گفتم : عاشق نمی شوم

خندیدی و گفتی : آری ! بهتر است فقط دوستم بداری

گفتم : در قلبت هست؟  اخمی ملایم کردی و گفتی : هرگز ، دیگر نه!

نفس عمیقی کشیدم. گفتم : می هراسم برای بودنش

گفتی : تا وقتی هراسانی به سراغت نمی آید

گفتم : می دانم.  و تو لبخندی به لطافت نسیم سحری زدی

زمان می گذشت . نمی دانم . در کنارت بیش از هر لحظه آرام بودم

و تو نیز آرام بودی و می خندیدی ؛ نگاهی به چشمانم کردی ؛

گفتی : عاشقی ؟ بمانم ؟

گفتم : گمان نمی کنم. هر آنچه که خود  خواهی!

و در خود اعتراف کردم که عاشقم

باز لبخندی در پس نگاهت نشست. گفتی : عاشقی ؟ بمانم ؟

گفتم : آری ! عاشقم اما هر آنچه که خود  خواهی

دست در دست بودیم . دستانت را بوسیدم . مهربانتر از همیشه در آغوشم کشیدی.

گفتم : بمان . گفتی : رفتن را چاره ای نیست

گفتم : سالها در حسرت دیدارت بوده ام

گفتی : من نیز

گفتم : پس بمان . اشک در چشمانت حلقه زد

گفتی : رفتن را چاره ای نیست ، در پی عشق دیگری باش

گفتم : یا تو یا هیچ کس . گفتی : هنوز جوانی.

گفتم : عشقت در قلبم خانه کرده است و هرگز نمی گذارم ترکم کند...


کاش نمی رفتی ......


اقرار میکنم دوستت دارم...  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388

وقتی عشق صدایت زد ، تو دیگر به خود تعلق نداری ....... 


وقتی نگاه آرام و بی پروای عشق نگاهت را دنبال کرد ، تو دیگر از آن خود نیستی... 


وقتی چشم هایت را می بندی ، و با تمام وجود احساسش می کنی ، وجودت را به او هدیه داده ای ...... 

پس انکار نکن ......... دوستش داری .......

وقتی پی بهانه ای می گردی ، که یک بار دیگر نگاهت را با نگاهش گره بزنی ........   


وقتی بی خود و بی جهت افکارت را به سوی او هدایت می کنی .........


وقتی در تمام مراحل زندگیت نامش را فراموش نکرده ای .........


واضح است ........... دوستش داری ......... 


حال که صدایم زدی ، من دیگر به خود تعلق ندارم ........ 


اکنون که نگاه آرام و بی پروای تو نگاهم را دنبال می کند ، من دیگر از آن خود نیستم ......... 


حالا که افکارم را بی خود و بی جهت به سویت هدایت می کنم ....... 


و اکنون که در تمام مراحل زندگی ام نامت را به خاطر خواهم سپرد ...... 


اقرار می کنم ............ دوستت دارم 
 

ماه من غصه چرا؟  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388


آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز

 
مثل آن روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟! 
         
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست!  
             
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!

 

او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید                

 

 نشانم میداد…

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…

 

ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !

 

معنی خوشبختی ،

 

بودن اندوه است…!

 

این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند... 


  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388

هر ثانیه که می گذرد

چیزی از تو را با خود می برد

زمان غارتگر غریبیست

همه چیز را بی اجازه می برد

و تنها یک چیز را

همیشه فراموش می کند...

حس "دوست داشتن" تو را...

به خاطر تو...  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388

تو این روزا آسمون تب کرده 

میدونی چرا 

آخه بهش گفتم  

که چقد دوست دارم 

تو این شبا 

ستاره ها گریه میکنن 

میدونی چرا  

آخه بهشون گفتم  

میخوام به خاطر تو همشونو بیارم رو زمین...


بیخودی...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 22 مهر 1388

بیخودی به دست آمده بودی 


بیخودی از دست رفتی 

  
نفهمیدم از کدام آسمان 


صاف افتادی توی دامنم 


نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد 


نه آسمان مرا یاد کسی
 

نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم 


یا رفتنت را مات بگریم
 

باد آورده را باد می برد؟ قبول 


دلم را که باد نیاورده بود! 

 

 

 

 

 

   1       2    >>