X
تبلیغات
زولا
رفتی...  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر 1388


گفتی: عشق؟  گفتم : ندارم


گفتی: چه تهیدستی !  گفتم : عاشق نمی شوم

خندیدی و گفتی : آری ! بهتر است فقط دوستم بداری

گفتم : در قلبت هست؟  اخمی ملایم کردی و گفتی : هرگز ، دیگر نه!

نفس عمیقی کشیدم. گفتم : می هراسم برای بودنش

گفتی : تا وقتی هراسانی به سراغت نمی آید

گفتم : می دانم.  و تو لبخندی به لطافت نسیم سحری زدی

زمان می گذشت . نمی دانم . در کنارت بیش از هر لحظه آرام بودم

و تو نیز آرام بودی و می خندیدی ؛ نگاهی به چشمانم کردی ؛

گفتی : عاشقی ؟ بمانم ؟

گفتم : گمان نمی کنم. هر آنچه که خود  خواهی!

و در خود اعتراف کردم که عاشقم

باز لبخندی در پس نگاهت نشست. گفتی : عاشقی ؟ بمانم ؟

گفتم : آری ! عاشقم اما هر آنچه که خود  خواهی

دست در دست بودیم . دستانت را بوسیدم . مهربانتر از همیشه در آغوشم کشیدی.

گفتم : بمان . گفتی : رفتن را چاره ای نیست

گفتم : سالها در حسرت دیدارت بوده ام

گفتی : من نیز

گفتم : پس بمان . اشک در چشمانت حلقه زد

گفتی : رفتن را چاره ای نیست ، در پی عشق دیگری باش

گفتم : یا تو یا هیچ کس . گفتی : هنوز جوانی.

گفتم : عشقت در قلبم خانه کرده است و هرگز نمی گذارم ترکم کند...


کاش نمی رفتی ......